مردى سوار بر اسب از بیابان مى‌گذشت. شخصى را دید که بى‌حال و تشنه بر زمین افتاده است. از اسب خود پیاده شد تا به آن شخص، آبى بدهد. ناگهان آن مرد تشنه که بر زمین افتاده بود، با پاشیدن یک مشت شن بر صورت مرد اسب سوار، بر اسب او پرید و تاخت.

مرد صاحب اسب فریاد زد: «اسبم حلالت باد به شرط آن‌که این حکایت را جایى بازگو مکنى تا جوانمردى از میان مرود.»

مرد دزد با شنیدن این جمله، دهانه اسب را کشید و بازگشت و آن دو با هم رفتند...

/ 0 نظر / 9 بازدید