تمام جانم ،

با او لـرزید ،

...
با او که کودکش را ،
زیـــــــــــــ ـــر آوار ،
جستجو می کرد ،

با او که صدای نفس های مادرش را ،
هنوز می شنیـــــد ،

با او که پــــــدر را ،
میان سنــــگ ها ،
جستجو می کرد ،

تمام روحم ،

جسمم ،

جانم ،

لرزید ،

دوبــاره آه ،

دوباره درد ،

دوباره بــــی کسی ،

دوباره عکس و قاب ،

دوباره رنــــــج و درد ،

دوباره زلـــــزله ،

دوباره لرز مرگ ،

دوباره نـــــام او ،

و او ،

و او ،

و او ،

دوباره کفن و دفن زندگــــــی ،

صدای یا خدا،

خدا ،

کشورم ،

شنیدی؟

خدایا ،

قرار بود هر چه هست ،

در بــــــــــــم ،
تمامش کنی ،

این بود قرار مــا؟
چه ناتوانــم من ،

هنوز درک حکمتت را ندارم ،

گیـج می شوم ،

وقتی می بینم ،

روزی هزار بار می لرزیم ،

اما تو باز کافی نمیدانی ....
 

/ 2 نظر / 15 بازدید
شبهای بارانی

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی آه باران ، من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران ، بزن شاید تو خاموشم کنی سلام با شبهای بارانی منتظرم حضورت هستم اگر افتخار بدی و سر بزنی خوشحال میشم

شیشه

هیچ چیز به وحشناکی زلزله نیست واقعا زانوهامو میلرزونه حتی آوردن اسمش... تسلست به همه ی بازماندگاه و روح رفتگانشان شاد[گل]