زندگی و عشق رو خوب برام ترجمه کرد چون در لحظه ی آخر که داشت میرفت گفتم :نمیخوام بزور نگهت دارم اما عزیزم کلبه ای در اعماق قلبت برایم ساختی در و سط دریا و پل خروج رو هم شکستی تا همیشه در آنجا تنها بمانم و به تو بنگرم که با دیگران در ساحل مشغول خندیدنی...

/ 0 نظر / 3 بازدید