یه زمانی می رسه که دراز کشیدی روی یه تخت
که با کلی ملحفه ی سفید و آبی پوشیده شده
با کلی دم و دستگاه که از تپش قلبت تا فشار خونت رو بهت میگن
چیزایی که واسه همه آدمای دور و برت مهمه
از دکترا گرفته تا اونایی که نزدیکتن
...
اما هیچ کدوم از اونا واسه تو مهم نیست
تو فقط نگاه می کنی به دستات
که اینقدر می لرزن که سخته بخوای توشون چیزی رو نگه داری
دستی که رگ هاش بیرون زده و موهای روش سفید شده

و تنها چیزی که واست مهمه
اینه که توی این دست ِ لرزون
یه دستی باشه...گرم ِ گرم
که رگ های اون هم بیرون زده باشه
که یه حلقه ی طلای ساده توی انگشتش باشه
و حلقه شده باشه دورِ دستت

اون موقعی که همه دارن به تپش های قلبِ تو گوش می دن
تو بزرگترین گنج زندگی ات رو توی دستت گرفتی
و داری به صدای قلبش گوش می دی

و اون موقع است که می فهمی واقعا زنده ای
اون موقع است که می فهمی زندگیت ارزش داشته

بعدش راحت پلک هات رو روی هم میذاری و گوش هات رو می گیری
لب خند می زنی و صورتت برق می زنه

چون می دونی یه جایی هست که هنوز توش زنده ای
یه جایی که همیشه توش زنده می مونی
کافیه مسیر رگ های بیرون زده رو بگیری و بری جلو
برسی به همون قلبی که بهشتِ توست

همون جایی که به جای نهرهای شیر و عسل و دخترکان جوون
فقط یه حوری داره
که موهاش سفیدِ سفید شده
و بودن ِ همین یه حوری برات کافیه
که بفهمی توی ِ بهشتی

یه زمانی میرسه که دراز کشیدی روی تخت
واسه همه این زمان میرسه
کاش اون موقع بفهمیم که هنوز زنده ایم
کاش اون موقع دست هایی باشن که رگ هاشون بیرون زده باشن
رگ هایی که صدای قلبی رو برسونن
که یه عمر قلب بوده
که یه عمر تنها جای دنج و گرم نرم ِ تو بودن

کاش اون موقع یه قلبی باشه که واسه آدم بزنه
/ 0 نظر / 9 بازدید