داستان قلب شکسته

نمی دانست
دلش را کجا گم کرده است .

تنها احساس خوش را به یاد داشت. احساسی که
تابه حال نداشته است . 
 

گیج و مبهوت به دنبال
دلش می گشت به هرکجا که میرسید می پرسید .

هرکجا که احساس می کرد
دلش آنجا باشد سر کشید .  

اما هیچ نیافت .نا امید راه خانه را در پیش
گرفت. نگاهش را لحظه ای از زمین جدانمیکرد .

دلش را در زمین می جست با خودمی گفت
:شایدکه لحظه ای غفلت کرده و آن را برزمین انداخته باشم .

وای برمن اگر این چنین شده باشد وای بر من که
حالا هزاران جای پابر رویش نقش بسته است . 
 

دراین افکاربودکه صدایی او را متوجه خود کرد وقتی که سربه سوی صدا برگرداند کودکی را دید که قلبی
زخمی
در دستانش می تپد .  

ناله ای سرداد و بر زمین افتاد
بیدار که شد
دلش سر جایش بود .  

اما پراز زخم هایی که مرحمی نداشتند.اشک
چشمانش را نمناک کرد و به یاد کودک افتاد او را در کنار خود دید .

خوب که به آن نگریست متوجه شد که
آن کودک شبیه خودش است ازاو پرسید که این
قلب را کجا پیدا کردی ،  

کودک آرام جواب داد در راه می
گذشتم تو را دیدم که غرق درصورتی زیبا
قلبت را به صاحب آن می دادی .  

وقتی او
قلب تو را گرفت تو را ترک کرد من نیز به دنبال او رفتم چندین گام بیشتر بر
نداشته بود که
قلبت را بر زمین انداخت و
قلب دیگری را در دست گرفت .  

وقتی که
قلب تو بر زمین افتاد هر رهگذری که عبور می کرد پا بر روی آن می گذاشت تا این
که رفت و آمد ها تمام شد و من توانستم آن را از زیر پا ها و از روی زمین بردارم . 
 

او که حالا به یادش آمده بود که
دلش را کجا گم کرده است .  

نگاهی به
قلبش انداخت وبا خود عهد بست که دیگر
دلش را به هر رهگذری نسپارد .  

الا خدا که عشق فقط از برای
خداست.

+ نوشته شده در شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()






مسکن ها