اون روز صبح وقتی چشماشو باز کرد چیزهایی که می دید رو باور نمی کرد ولی انگار درست بود آره بالاخره نوبت اون رسیده. سنجاقک دور و برش رو که نگاه کرد بقیه سنجاقک هایی که مثل اون امروز متولد شده بودن رو دید.راستی سنجاقک ها روز اول زندگیشون با روز مرگشون یکیه. اولش خیلی خوشحال بود کمی که گذشت یادش اومد که چقدر کار داره چقدر وقتش کمه باید عجله کنه اولین پروازش رو تجربه کرد خیلی چیزها بود که باید یاد می گرفت خیلی چیزها رو هم نمی دونست از کجا بلد اما بلد بود یک گوشه ای چند سنجاقک داشتن از عجایب اینجا می گفتند یکی می گفت: اینجا به اینجا می گن دنیا. یکی می گفت: غیر از ما خیلی های دیگه هم اینجا هستن یواش یواش بحث رسید به اینکه یک سنجاقک خیلی بزرگ هست که بیچاره دوتا پا بیشتر نداره راستی نمی تونه بپره ولی خیلی خیلی اینجا می مونه می گن عمر اونها 2500 برابر ماست. سنجاقک با خودش گفت:خوش بحال اونها چقدر وقت دارن می تونن حسابی لذت ببرن زندگی کنن و چیزی یاد بگیرن عاشق بشن یا خیلی کارهای دیگه.سنجاقک از انها جدا شد می پرید و اطرافشو نگاه می کرد یواش یواش خورشید به وسط اسمون عمرش نزدیکتر می شد یکباره نگاهش به یک نگاهی گره خورد یک حس تازه ای که دلش رو لرزوند به خودش اومد که عاشق شده بود احساس کرد دیگه حسرت عمر دراز سنجاقک های بزرگ رو که بهشون آدم می گن رو نمی خوره دیگه تنها ارزوی عمرش دیدن بچه هاش بود که بدنیا می اومدند غروب خورشید نزدیک شده بود و مرگش رو خبر می داد ولی عجیب بود دیگه نه غمگین بود و نه ترسی داشت و نه دلبستگی به این دنیا برعکس حس می کرد همه کارهایی رو که باید انجام می داد رو انجام داده فقط یک سوال دم مردنش ذهنش رو مشغول کرده بود:آیا آدمها هم بعد از 2500 روز عمرشون وقت مردن همین احساس رو دارن؟ ایا اونها وقت عاشق شدن رو پیدا می کنن؟ سنجاقک هیچ وقت جواب این سوالشو نفهمید اروم پرید و رفت کنار برکه اروم و راضی از این زندگی که دیگه فکر نمی کرد کوتاه خداحافظی کرد در حالی که ارزو می کرد سنجاقک های بزرگتر هم که نمی پرند مثل اون وقت عاشق شدن رو پیدا می کنند و موقع مرگ مثل اون اسوده و بی هیچ ترسی با رضایت از زندگیشون از این دنیا خداحافظی کنند

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()






مسکن ها