این مدت درگیر درس و امتحانات بودم بعد هم 3 روز به مسافرت رفتم که عجیب ترین مسافرت عمرم بود دوست دارم اتفاقی که افتاد رو براتون تعریف کنم!!!

20 روز قبل از اون شب عجیب منتظر جوابی بودم که برام خیلیی مهم بود برای همین نذر کردم که اگر جواب اونی بود که می خوام یه مبلغ مشخصی رو به اولین نیازمندی که دیدم بدم اما از اون روز دیگه هیچ نیازمندی رو ندیدم گذشت و گذشت تا شنبه شب که بعد کلی تفریح تو جنگل های شمال خوابم برد نزدیک های صبح با یه خواب عجیب بیدار شدم توی خواب در حال قدم زدن تو پیاده رو بودم که به یه پیرمرد با یه چهره نورانی رسیدم پیرمرد سلام کرد و گفت دخترم بهم یه کمکی بکن 3 تا بچه و زنم تو وضیت خوبی نیستن همون لحظه یاد نذرم افتادم و اون مبلغ مشخص رو که کم هم نبود رو به پیرمرد دادم اون هم با دیدن اون مقدار پول زیر گریه زد و مرتب در حال گریه برام دعا میکرد و مرتب تشکر می کرد!

صبح حال عجیبی داشتم دوست داشتم واقعا به اون پیرمرد کمک می کردم اون روز دوباره تا شب در حال تفریح بودیم شب که شد رفتیم کنار دریا نشستیم 1 2 ساعت بعد یه پیرزن ناز و باکلاس و خوشگل نزدیکم اومد که شباهت خاصی به پیرمرد داشت و بهم گفت میشه بهم کمک کنی شوهرم فوت کرده و 3 تا بچه دارم اشک تو چشمام جمع شده بود و از این اتفاق متعجب بودم فورا بهش نذرم رو دادم اون هم مثل اون پیرمرد مرتب با همون لحن دعام میکرد و تشکر می کرد!

شاید بعضی عشق ها اونقدر قشنگ و اسمونیه که حتی عاشق وقتی دستش از دنیا کوتاهه هنوز به معشوق عشق می ورزه و از دور مراقبشه!!!خوش به سعادتشون

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()






مسکن ها