مردی در مورد بهشت و جهنم با خدا صحبت می کرد.خدا گفت:بیا تا من جهنم را به تو نشان دهم. آنها وارد اتاقی شدند که جمعی از مردم در اطراف یک دیگ بزرگ غذا نشسته و همه گرسنه و نا امید و در عذاب بودند.هر کدام قاشقی داشتند که به دیگ می رسید ولی چون دستهء قاشق بزرگتر از بازوی آنها بود نمی توانستند قاشق را به دهان خود برسانند.پس از مدتی خدا گفت:حالا بیا تا بهشت را به تو نشان دهم.آن دو به اتاق دیگری رفتند که درست مانند اتاق اولی بود.وارد شدند.جمعی از مردم و دیگ غذا و همان قاشق های دسته بلند.ولی همه در آنجا شاد بودند.آن مرد گفت:نمی فهمم چرا مردم در اینجا شادند در حالی که در اتاق دیگر همه بد بختند و همه چیز این اتاق ها یکسان است. خداوند تبسمی کرد و فرمود:خیلی ساده است در اینجا انها یاد گرفته اند یکدیگر را تغذیه کنند!!

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()






مسکن ها