در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست می نشینی روبرویم، خستگی در میکنی چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟! باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست شعر می خوانم برایت، واژه ها گل می کنند یاس و مریم میگذارم، توی گلدانی که نیست چشم میدوزم به چشمت، می شود آیا کمی دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست..؟! وقت رفتن می شود، با بغض می گویم نرو... پشت پایت اشک می ریزم، در ایوانی که نیست می روی و خانه لبریز از نبودت می شود باز تنها می شوم، با یاد مهمانی که نیست...! بعد تو این کار هر روز من است باور این که نباشی، کار آسانی که نیست...!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



یک شلوار سفید دوست داشتنی داشتم که یک روز ابری پوشیدمش و موقع بازگشت به خانه باران گرفت ... گلی شد . و من بی خیال پی اش را نگرفتم به هوای اینکه هر وقت بشویم پاک می شود ولی نشد ... بعدها هر چه شستمش پاک نشد ؛ حتی یکبار به خشکشویی دادم که بشویند ولی فایده نداشت !!! آقایی که توی خشکشویی کار میکرد گفت : "این لباس چِرک مرده شده!" گفت : "بعضی لکه ها دیر که شود ، می میرند ؛ باید تا زنده اند پاک شوند !" چرک مُرده شد ... و حسرت دوباره پوشیدنش را به دلم گذاشت ! بعید نیست اگر بگویم دل آدم هم کم ندارد از لباس سفید ! حواست که نباشد لکه می شود ؛ لکه اش می کنند !!! وقتی لکه شد اگر پی اش را نگیری ، می شود چرک ... به قول صاحب خشکشویی "لکه را تا تازه است ، تا زنده است ، باید شست و پاک کرد ...!"

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



بسترم صدف خالی یک تنهاییست و تو چون مروارید گردن اویز کسان دگری. هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



پاییز ٨٨ بود که ناگهانی مهمان ناخوانده امام رضا شدم قبل از اون روز فقط اسم و عکس مشهد و حرم رو شنیده بودم وقتی از تلویزیون خونه به اشکهای کسانی که منتظر طلبیده شدن و زیارت حرم امام عزیزمون رو داشتن نگاه میکردم به نظرم همش ریا بود همش نوشته و نقشهایی بود برای بازی در تئاتر صدا و سیما اما اون پاییز همه چی عوض شد وقتی وارد صحن شدم بی اختیار اشکهام جاری شد درست مثل همین الان اونروز تو دلم درد بزرگی بود انقدر دل شکسته بودم که از زنده بودن هم بیزار بودم اما همون لحظه تو صحن با امام رضا عهد کردم اکه اون یک هفته رو تو حرمش بمونم و یک دور کامل قرآن رو بخونم هر شب تو حرم تا صبح و از صبح تا شب قرآن میخوندم اما انگار تازه متولد شده بودم دیگه غمی نداشتم این ۴ سال خیلی التماس امام رضا کردم تا دباره اجازه بده به حرمشون برم و به خاطر این همه لطفشون تشکر کنم و بالاخره ١٨ هم این ماه این سعادت رو داشتم که به زیارتشون برم این بار فقط تشکر کردم گرچه گاهی دلم میگیره و تنهایی دلم رو به درد میاره هنوز هستند لحظاتی که دنیا و جهنم غیر قابل تشخیص میشه اما شکر تنها ارزوم سلامتی و شادی مادرم یگانه فرشته و همه هستی من تو این دنیاست امیدوارم بازم سعادت زیارت امام رضای عزیز شامل حالم بشه

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



به قول خسرو شکیبایی: حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن....! میدانی هر قلبی "دردی" دارد... فقط نحوه ی ابراز آن متفاوت است! برخی آن را در چشمانشان پنهان می کنند و برخی در لبخندشان....! ما انسان ها مثل مدادرنگی هستیم... شاید رنگ مورد علاقه یکدیگرنباشیم!!! اما روزی ... برای کامل کردن نقاشیمان؛ دنبال هم خواهیم گشت !...به شرطی که اینقدر نتراشیم همدیگر را تا حد نابودی...!!!! عید واقعی از آن کسی است که پایان سالش را جشن بگیرد،نه آغاز سالی که از آن بی خبر است. ‎ ‎"آخر سالت قشنگ"

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



این نوشته صمد بهرنگی ،به نظرم بسیار زیبا و دلنشین اومد ؛ بلاخره در زندگی هر آدمی ،... یک نفر پیدا میشود که بی مقدمه آمده، مدتی مانده.... قدمی زده وبعد اما بی هوا غیبش زده و رفته . آمدن و ماندن و رفتن آدمها مهم نیست ... اینکه بعد از روزی روزگاری ، در جمعی حرفی از تو به میان بیاید ، آن شخص چگونه توصیفت میکند مهم است. اینکه بعد از گذشت چندسال ، چه ذهنیتی از هم دارید مهم است . اینکه آن ذهنییت مثبت است یا منفی..... اینکه تورا چطور آدمی شناخته ، مهم است. منطقی هستی و میشود روی دوستی ات حساب کرد !؟ می گوید دوست خوبی بودی برایش ، یا مهمترین اشتباه زندگی اش شدی..... اینکه خاطرات خوبی از تو دارد ، یا نه برعکس.. اینکه رویایی شدی برای زندگیش ، یا نه درسی شدی برای زندگی.... به گمانم ذهنیتی که آدمها از خود برای هم به یادگار میگذارند ، از همه چیز بیشتر اهمیت دارد وگرنه همه آمده اند که یک روز بروند ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



مردى سوار بر اسب از بیابان مى‌گذشت. شخصى را دید که بى‌حال و تشنه بر زمین افتاده است. از اسب خود پیاده شد تا به آن شخص، آبى بدهد. ناگهان آن مرد تشنه که بر زمین افتاده بود، با پاشیدن یک مشت شن بر صورت مرد اسب سوار، بر اسب او پرید و تاخت.

مرد صاحب اسب فریاد زد: «اسبم حلالت باد به شرط آن‌که این حکایت را جایى بازگو مکنى تا جوانمردى از میان مرود.»

مرد دزد با شنیدن این جمله، دهانه اسب را کشید و بازگشت و آن دو با هم رفتند...

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



مردى سوار بر اسب از بیابان مى‌گذشت. شخصى را دید که بى‌حال و تشنه بر زمین افتاده است. از اسب خود پیاده شد تا به آن شخص، آبى بدهد. ناگهان آن مرد تشنه که بر زمین افتاده بود، با پاشیدن یک مشت شن بر صورت مرد اسب سوار، بر اسب او پرید و تاخت.

مرد صاحب اسب فریاد زد: «اسبم حلالت باد به شرط آن‌که این حکایت را جایى بازگو مکنى تا جوانمردى از میان مرود.»

مرد دزد با شنیدن این جمله، دهانه اسب را کشید و بازگشت و آن دو با هم رفتند...

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()




در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد که از قرار معلوم فروشنده مهربانی بود.
بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدینوسیله جمعیتی از مشتریان جوان را جذب خود کرد.
سپس بادکنک آبی و همینطور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را رها کرد.
بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند.
پسرکی سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود.
تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید:
ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید آیا بالا می رفت ؟
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و با دندان نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت و پس از لحظاتی گفت :
" پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد"
دوست من ... چیزی که باعث رشد آدمها میشه رنگ و ظواهر نیست ...
رنگ ها ... تفاوت ها ... مهم نیستند ... مهم درون آدمه، چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاهشونه و هرچقدر ذهنیات ارزشمندتر باشه ، جایگاه والاتر و شایسته تری نصیب آدم ها میشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



صــدایت میکنم "مـــــــــــرد مـن"
"جــــــانی" که میگویی...
جانم را میـــــــــــگیرد....
نـــــــــــــــــــــزن این حـــــرف ها را...
دل من جنبــــــه ندارد...
موقعی که نیستی... دمار از روزگارم در می آورد....
 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



شخصی بود که تمام زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود و وقتی ازدنیا رفت همه می گفتند به بهشت رفته است.
آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت. در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود. استقبال از او باتشریفات مناسب انجام نشد. دختری که باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.
در دوزخ هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود. آن شخص وارد شد و آنجا ماند. چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه پطرس قدیس را گرفت. پطرس که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده است؟ ابلیس که از خشم قرمز شده بود گفت: آن شخص را که به دوزخ فرستاده اید آمده و کار و زندگی ما را به هم زده. از وقتی که رسیده نشسته وبه حرفهای دیگران گوش می دهد... در چشم هایشان نگاه می کند... به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت وگو می کنند... یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند. دوزخ جای این کارهانیست!!! بیایید و این مرد را پس بگیرید.
وقتی راوی قصه اش را تمام کرد با مهربانی به من نگریست و گفت:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادی، خودشیطان تو را به بهشت بازگرداند..

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»

اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....

+ نوشته شده در شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند»

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند، اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود.

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد

که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

+ نوشته شده در شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



مشاهده یادداشت خصوصی

+ نوشته شده در شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



طفلی کلاغِ قصــــه هــــا

به دروغِ نگفته رانـــده شد

تک و تنــهـــــــــا زمستـــــــــان را بر شاخه درختی کز کرد

و آخرِ قصه هم به خــــــــانه اش نرسید !

ولی هیچکس نپرسید چرا پرستـــــــوهــــا

... در بهــــــــار آمدند

و تا دل بستیم و عاشق شدیم

کــــــــوچ کــــردند و رفـتـنــــــــــــــــد

+ نوشته شده در شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



من کیم
.

من همون بازنده اییم که هیچوق عوض نمیشه...
همونی که همه باهاش خوشالن اما کسی باهاش نمی مونه...

همونی که اونقدر یه آهنگ گوش میده که از ترانه گرفته تا ریتم و خوانندش متنفر بشه....
همونی که هقهق همه رو به جون دل گوش میده اما خودش بغض هاشو زیر بالشت میترکونه.....
همونی که همه فکر میکنن سخته ،سنگه
اما با هر تلنگری میشکنه و داغون میشه
... همونی که مواظبه کسی ناراحت نشه اما همه ناراحتش میکنن...
همونی که تکیه گاه خوبیه اما واسش تکیه گاهی نیستن...
همونی که کلی حرف داره اما همیشه ساکته..

+ نوشته شده در شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه مینویسم
برای آنکه باید باشد و نیست :((

+ نوشته شده در شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



باز هم یک بهمن دیگه یک تولد دیگه و یک روز پر از تنهایی و غم!جالبه با توفیق اجباری قراره فردا پدربزرگ و مادربزرگم بیان خونمون و فردا شب رو جای 29 بهمن جشن بگیریم دومین سالیه که یک تولد مسخره بدون هیچ کادو و کسی که دوست داری بهت تبریک بگه از راه میرسه آدم ها روز تولدشون جشن می گیرن و آرزو میکنن من چه آرزویی کنم وقتی هر روزم بدتر از دیروزمه؟!تنها هدیه ای که از خدا برای تولد می خوام یک نفر که دوسم داشته باشه و حداقل برای 1 ساعت هم که شده بتونم سرم رو رو پاهاش بگذارم و انقدر گریه کنم تا آروم شم شاید اینطوری حس کنم کسی رو دارم که من رو هم ببینه حتی اگر برای یک لحظه باشه

+ نوشته شده در جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



2 نفر از دوستام تو زندگیم برام خیلی خیلی عزیزن و تنها کسانی هستن که با بودنشون احساس تنهایی نمی کنم اما هیچ کدوم جواب تبریک ولنتاینم هم ندادن جالبه همیشه از بی کسی و تنهایی متنفر بودم اما یاد ندارم روزی کسی تو زندگیم بوده باشه که حس کنم با بودنش دیگه تنها نیستم هر وقت اومدم با خودم بگم از امروز دیگه تنها نیستم دنیا بهم ثابت کرد که یک خیال پوچ بیشتر نبوده

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟
شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است.
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.

فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند. در هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت" از "اصالت" مهم تر است ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت "تربیت" است.
...
شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند.

شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: این چه حرفیست فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین یاد انجام می شود ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند.

لذا شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد. در آن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب ...

این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است ولی"اصالت" مهم تر. یادت باشد با "تربیت" می توان گربه اهلی را رام و آرام کرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و "اصالت" خود بر می گردد.

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



دختر: شنیدم داری ازدواج می کنی،مبارکه،خوشحال شدم شنیدم!
پسر: ممنون،انشالله قسمت شما !

دختر: می تونم برای آخرین بار یه چیزی ازت بخوام؟؟؟
پسر: چی می خوای؟
...
دختر: اگه یه روز صاحب یه دختر شدی می شه اسم منو روش بذاری؟
پسر: چرا؟
می خوای هر موقع که نگاش می کنم،صداش می کنم درد بکشم؟؟

دختر: نه !!
آخه دخترا عاشق باباهاشون می شن ..
می خوام بفهمی چقدر عاشـــــقت بودم ...!

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



انگار دیوانه شدم روزی چند بار به همه عکس های تکراری که ازش دارم نگاه می کنم گرچه براش انقدر ارزش نداشتم که عکسی جز عکس هایی که همه دوستهایش دسترسی دارن به من بده با این حال هر بار که حرفهای دختری که می گفت با او دوسته را می خوانم نفس کشیدن رو از یاد می برم قلبم انچنان تیری می کشد که انگار بزرگترین وزنه عالم را حمل می کند این جمله ها مدام در سرم می چرخد

mitrsam az daste man narahat she to in kar dekhalat konam

man chizi penhon az .... nadaram dar daraje aval on doste mane va man nemikham az man narahat she

 bimarestane  

man khabar daram

alanam halesh behtare azizam
age kheili nazdiki behesh zang bezan ba khodesh sohbat kon

nemitonam gholi bedam khanome ziba

این کپی حرفهای دوستشه خدایا چرا واقعا چرا صداقت دیگه رنگی نداره؟چرا دیگه نمی تونم حس کنم زنگ زدن هام مرحمی روی دل عشقمه شاید این فکر که مرحم های زیادی قبل و بعد من هستند داره از درون من رو نابود می کنه اما تا مطمئن بشم بهبود پیدا کرده و دیگه مشکلی نداره همراهش می مونم با این که می دونم نیازی بهم نداره و فقط یک مزاحمم بعد به خودت میسپارمش و دیگه مزاحمتی ایجاد نمی کنم اما مراقبش باش چون خیلی دوستش دارم

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



از انســــان هـــای احســـاساتــی بـیشتـــر بـتـــرسیـــد ؛
آن ها قـــادرند ناگهــــــانی،
دیگــــر گــریـه نکـننــد ...
دوسـتــــ نــداشتـــه بــاشـنـــد ...
و قـیـــدِ همـــه چـیــز را بــزننــد ...
حتـــی زنــدگــــی . . .

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



عذاب یعنی اینکه حرفهای قشنگی که بهت میزده بشه کابوس شبهات وقتی فکر میکنی الان داره برا یکی دیگه تکرارشون میکنه…

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



یه ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ
ﯾﻪ ﺷﺒﺎﯾﯽ
ﺑﻪ ﯾﻪ ﺍﺩﻣﺎﯼ ﺧﺎﺻﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺣﺘﯿﺎﺝ ﺩﺍﺭﯼ
دوس داری باهاشون حرف بزنی آرومت کنن
ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪﺱ..
ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺩﻟﮕﯿﺮ ﻭ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﯾﻬﻮ ﺑﺨﻮﺩﺕ ﻣﯿﺎﯼ
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺧﯿﺮﻩ ﺷﺪﯼ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺻﻔﺤﻪ ﯼ ﺧﺎلیه ﺑﯿﺠﻮﺍﺏ
ﺍﺷﮑﺎﺕ ﺳﺮﺍﺯﯾﺮ ﺷﺪﻥ
ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﻓﻘﻂ ﯾﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﻣﯿﮕﯽ
ﺍﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ
پس ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭﯼ ﺷﺪ ؟
کجای کارم ایراد داشت ؟

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



زن گاهی سعی می کند ،
مردانه بازی کند
مردانه کار کند
مردانه قدم بردارد
مردانه فکر کند
...مردانه قول دهد
... اما هر کاری هم که بکند
زن است
احساس دارد
لطیف است

یک جا عقب می نشیند و محبت تـــــو را می خواهد..

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



ﻣﻴﮕﻔﺘﻨﺪ:
ﺳﺨﺘﯽ ﻧﻤﮏ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺳﺖ
ﺍﻣﺎ ﭼﺮﺍ ﮐﺴﯽ ﻧﻔﻬﻤﻴﺪ
ﻧﻤﮏ ﺑﺮﺍی ﻣﻦ ﮐﻪ "ﺧﺎﻁﺮﺍﺗﻢ" ﺯﺧﻤﯽ ﺳﺖ
ﺷﻮﺭ ﻧﻴﺴﺖ
ﻁﻌﻢ "ﺩﺭﺩ" ﻣﯽ ﺩﻫﺪ

+ نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



خوب نگاه کن ....
به چه کسانی دل سپرده ای....
آنانی که دلت را به آسانی بردند و روی این زمین خاکی انداختند،لگدمالش کردند و دست آخر هم رهایش!
می بینی؟...
به کسانی دل داده ای که حاضر بودی جانت را برایشان بدهی
اما آیا فقط یکی از آن ها برایت تب م...ی کرد؟
شبی را با یادت سپری می کرد؟
درحالی که تو شب های پی در پی در اتاق کوچکت هق هق ناله بسر می دادی و از ترس شنیده شدن صدایت خودت را زیر پتو پنهان می کردی!
بخاطرداری آن روزها را؟
آن روزها که هیچ کدام از آنها سراغت را نمی گرفتند..
و تو خود برای این کارشان بهانه می آوردی؟
بیمارست...سرش شلوغ است..حوصله ندارد...
اما آیا واقعا این گونه بود؟
تو خود می دانی که فقط سر خویش را گول می زدی...
آری...
زندگی آدمی با همین گول زدن ها می گذرد....
دیدی...؟توبخاطر دوستانت ،همان هایی که روزی تو را همه چیزشان خطاب می کردند،خودت را بارها گول زدی...
و حالا همه ی آن ها رفته اند و تنهایت گذاشته اند...
و تو مانده ای در حالی که تو نیز رفته ای...

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



قطار خاطرات نفسگیرت
روی ریلی از بغض های سالخورده
حسرت های همیشگی من را
به باران های دوردست می برد

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



دختر کوچک به مهمان گفت:میخوای عروسکهامو ببینی؟
مهمان با مهربانی جواب داد:بله.
دخترک دوید و همه ی عروسکهاشو آورد،بعضی از اونا خیلی بانمک بودن
دربین اونا
یک عروسک باربی هم بود.
مهمان از دخترک پرسید:کدومشونوبیشتر از همه دوست داری؟
و پیش خودش فکر کرد:حتما” باربی.
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید
دخترک به عروسک تکه پاره ای که یک دست هم
نداشت اشاره کرد و گفت:اینو بیشتر از همه دوست دارم.
... مهمان با کنجکاوی
پرسید:این که زیاد خوشگل نیست! دخترک جواب داد:
آخه اگه منم دوستش نداشته
باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه ،
اونوقت دلش میشکنه…

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



تو این مدت که فهمیدم دوستم مریضه خیلی سعی کردم هر روز باهاش در تماس باشم با وجود همه مشکلات تماس بین المللی بهم گفته بود کسی نمی دونه و به خانواده اش نمیگه همین نگرانی و عذاب وجدانم رو چندین برابر کرده بود از تنگی نفس و تیر کشیدن دست و قلبم از فشار زیاد عصبی و گریه ها و شب بیداری هام و قرآن خوندن و دعا و نذر کردنم که بگذریم اما دیشب تا ساعت 4 5 خوابم نمی برد و فکر و خیال اینکه نکنه به خاطر اینکه اگر من هم به خانواده اش اطلاع ندم نکنه اتفاق جبران ناپذیری رخ بده تصمیمم رو گرفتم و به یکی از دخترای پیج تو اف بی , پی ام دادم تا ببینم برادر کوچکترش رو میشناسه اخه تو کامنتاش انقدر صمیمی بود که فکر کردم دختر خاله ای عمه ای کسیه!امروز صبح جواب داد که من 6 7 ماهه با ... دوستم و نمی تونم اطلاعات ازش بهت بدم دوست ندارم از دستم ناراحت بشه کلب قسم خوردم که قصد مزاحمت یا ایجاد دردسر ندارم اخر گفت خوب از خودش بپرس گفتم خوب چند وقته دیگه نمیاد پیج(نمی خواستم بگم بیمارستانه و مریضه)گفت خوب بیمارستانه الانم حالش بهتره من رو می گی انگار همون لحظه همه دنیا رو سرم خراب شد فکرشم نمی کردم این مدت با دخترای دیگه هم در ارتباط باشه و هر کسی بدونه بیمارستانه و من احمق صبح تا شب از عذاب اینکه نکنه چون من فقط می دونم که مریضه و کاری نمی کنم خوابم نبره و گریه کنم حتی مامانم روز قبلش برای اینکه دوستم مریضه و اینقدر تنهاست و اونجا کسی رو نداره کلی ناراحت شد و گریه کرد اخر هم به دختره گفتم می خوای اصلا چیزی از جریان امروز نگو می گه من قول نمی دم چون هیچ وقت چیزی رو از ... پنهون نمی کنم(صمیمیت در چه حد اخهههه)وسط حرفهاش یک خانم خوشگل هم می گفت که از 100 تا فحش بدتر بود یکی نیست بگه اگر من زیبا و دوست داشتنی بودم که با تو حرف نمی زد و خبرهای روز رو از زبون تو نمی شنیدم

نمی دونم چرا من که همه جونم دوستام هستن و طاقت یک لحظه ناراحتیشون رو ندارم با من اینکارو می کنن و با دروغ ها و رفتاراشون اینطوری من رو پیش خودم و خانواده ام خرد می کنن چرا وقتی یکی بهتون محبت می کنه جوابش رو اینطوری میدین؟حتما ادم باید بی احساس و مغرور باشه تا دوستش داشته باشین؟!!

من تو پست های قبلم هم نوشتم و تو دعاهام هم از خدا خواستم سلامتیش رو بهش برگردونه حتی اگر قراره دیگه مال من نباشه من هم نذر نقدیم رو پرداخت می کنم و از زندگیش می رم بیرون

باشه خدا اگر حرفهای امروز اون دختر یه نشونه بود قبول! من اینقدر دوستش دارم که حاضر باشم ازش بگذرم اما سلامتی و خنده دوبارش رو ببینم جسم سالمش به همه ی این چیزا می ارزه فقط شفاش بده و به جوونیش رحم کن من سر حرفم هستم

 

+ نوشته شده در شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



هیچ وقت این حس رو نداشتم امروز می فهمم برام مهم نیست چقدر دوستم داره یا با کسی هست یا نه فقط یک چیز رو از خدا می خوام لبخند و سلامتی اش رو بهش برگردون حتی اگه به قیمت این تموم شه که عاشق دختر دیگه ای بشه خدا سلامتی و لبخندش قشنگترین هدیه است از من و پدر و مادرش این نعمت رو دریغ نکن

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



 

بچه ها دلم خیلی گرفته می خوام به خدا و معصومینش تکیه کنم و برای سلامتی دوستم یک دور قرآن رو ختم کنم کسی هست که بخواد تو این دعا و صواب باهام شریک بشه اگه اره تو نظرات اون مقداری که می خواین رو بنویسین اما از اواسطش شروع کنید چون من امشب تا صبح می خوام بیدار بمونم و قرآن بخونم

خواهشا این مطلب رو تو وبلاگتون هم به اشتراک بگذارید

 

+ نوشته شده در شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



خدایا سلامتی عزیزم رو بهش برگردون چند روزی باهاش تماس نگرفته بودم می خواستم ببینم چقدر براش ارزش دارم امروز بعد 6 روز غرورم رو زیر ژام گذاشتم و بهش زنگ زدم اما صداش خییلیی خسته بود فهمیدم  این 6 روز تو بیمارستان بستری بوده دکترا مشکوک به ام اس شدنگریه

بهش گفتم کجایی؟گفت خوابگاه چون شبا بیمارستان نمی مونم گفتم چرا با صدایی که دلم رو بدجوری لرزوند گفت اونجا از تنهایی دق می کنم دوست داشتم بمیرم و این حرفهارو نشنوم خدااا خودت به جوان 24 ساله رحم کن تو کشور غریب کسی رو نداره تروخدا بگو که ام اس نداره بگو که خوب می شه

تروخدا برای دوستم دعا کنید خیلی می ترسم کاش کنارش بودم

+ نوشته شده در شنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



سلام دوست های خوبم یک دنیا شرمنده تک تک شما عزیزانی هستم که همیشه با نظراتون بهم روحیه میدین این چند وقت درگیر امتحانات بودم  و امروز بالاخره تمام شد

از اینکه این مدت جواب نظرهای قشنگتون رو ندادم عذرخواهی می کنم

دوستتون دارم

شقایق

ماچ

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



چند نفر موافق هستن تو این سایت مطالب جالب هم بگذارم؟و بگین چه مطلبی؟

1.خلاقیت های جالب

2.آموزش قلاب بافی و...

3.نقاشی و هنر های خودم

4.موارد دیگر(شما تو کامنت بگین)

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻌﻠﻢ
ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ، ﺩﺍﻧﺶ
ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:
ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ
ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ
ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،ﻣﻌﻠﻢ
ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ
ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲ
ﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲ
ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺁﺧﺮ
ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ
ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ
ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ
ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ
ﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ
ﻫﻤﻴﻦ؟!ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ
ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ
ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ!ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ
ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ
ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﻲ

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺳﻢ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻛﺮﺩ

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﭘﺎﻱ ﺗﺨﺘﻪ ﺭﻓﺖ ، ﻣﻌﻠﻢ
ﮔﻔﺖ: ﺷﻌﺮ ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ ، ﺩﺍﻧﺶ
ﺁﻣﻮﺯ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ:
ﺑﻨﻲ ﺁﺩﻡ ﺍﻋﻀﺎﻱ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮﻧﺪ
ﻛﻪ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﻳﻨﺶ ﺯ ﻳﻚ ﮔﻮﻫﺮﻧﺪ
ﭼﻮ ﻋﻀﻮﻱ ﺑﻪ ﺩﺭﺩ ﺁﻭﺭﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ
ﺩﮔﺮ ﻋﻀﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﻧﺪ ﻗﺮﺍﺭ
ﺑﻪ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪ ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪ ،ﻣﻌﻠﻢ
ﮔﻔﺖ: ﺑﻘﻴﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻥ! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ
ﮔﻔﺖ: ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻲ ﺁﻳﺪ ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﻳﻌﻨﻲ
ﭼﻲ ؟ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﺎﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻲ
ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻲ؟! ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:ﺁﺧﺮ
ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﻳﺾ ﺍﺳﺖ ﻭ
ﮔﻮﺷﻪ ﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ،ﭘﺪﺭﻡ ﺳﺨﺖ ﻛﺎﺭ
ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺨﺎﺭﺝ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﺎﻻﺳﺖ، ﻣﻦ
ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭﻫﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﺪﻫﻢ ﻭ
ﻫﻮﺍﻱ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺑﺮﺍﺩﺭﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﻢ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ، ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ
ﻫﻤﻴﻦ؟!ﻣﺸﻜﻞ ﺩﺍﺭﻱ ﻛﻪ ﺩﺍﺭﻱ ﺑﺎﻳﺪ
ﺷﻌﺮ ﺭﻭ ﺣﻔﻆ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﻣﺸﻜﻼﺕ ﺗﻮ ﺑﻪ
ﻣﻦ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻤﻴﺸﻪ!ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺩﺍﻧﺶ
ﺁﻣﻮﺯ ﮔﻔﺖ:
ﺗﻮ ﻛﺰ ﻣﺤﻨﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﻲ ﻏﻤﻲ
ﻧﺸﺎﻳﺪ ﻛﻪ ﻧﺎﻣﺖ ﻧﻬﻨﺪ ﺁﺩﻣﻲ

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



درد دارد
وقتی می رود
و همه می گویـند : دوستت نداشت!!!
و تو
نمی توانی به همه ثابت کنی
که هرشب
... با عاشقانه هایش خوابت می کرد......

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



من
عاشق نیستم!

فقط گاهی
حرف تو که میشود
دلم...
...
مثل اینکه تب کند
گرم و سرد میشود

آب میشود
تنگ میشود
تنگ می شود...

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



حماقت یعنی
من از دست تو ناراحت میشوم
انقدر می روم تا تو دلتنگ شوی
ولی خبری از دل تنگ تو نمی شود ...
برمی گردم ... چون دلتنگت میشوم

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ ﻫﻨﻮﺯ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﻧﺸﺪﯼ

ﺯﻧﺪﺍﻧﯽ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺩﻗﺎﯾﻖ ﻧﺸﺪﯼ

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺍﺯ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺭﺍﻧﯽ

... ﯾﻌﻨﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺸﺪﯼ

ﺯﺭﺩ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﺣﻘﺎﯾﻖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺗﻠﺦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺩﺭﺩ ﻣﻮﺍﻓﻖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

ﺷﺎﻋﺮ ﻧﺸﺪﯼ ﻭﮔﺮ ﻧﻪ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﯼ

ﭘﺎﺋﯿﺰ ﺑﻬﺎﺭﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٠ دی ۱۳٩۱ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



کسی دستهایت را نمیگیرد
در جیبت بگذار..
شاید خاطره ای ته جیب مانده باشد
که هنوز گرم است........!!!!!

+ نوشته شده در شنبه ٩ دی ۱۳٩۱ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()




کاش میشد عشق را تفسیر کرد
خواب چشمان تو را تعبیر کرد
کاش میشد همچون گلها ساده بود
سادگی را با تو عالمگیر کرد
کاش میشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمیر کرد
کاش میشد در حریم سینه ها عشق را با وسعتش تکثیر کرد

+ نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()




گاه یک لبخند آنقدر عمیق میشود که گریه میکنم ،گاه یک نغمه آنقدر دست نیافتنی است که با آن زندگی میکنم ،گاه یک نگاه آنچنان سنگین است که چشمانم رهایش نمیکنند ،گاه یک عشق آنقدر ماندگار است که فراموشش نمیکنم

+ نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()



 


آهای تو که داری جامو میگیری یادت باشه!!! کم حوصلسست... شاید یه ظاهرجدی باشه ولی قلب مهربونی داره... بدقول نیست اما گاهی گرفتاره... توداره... خسته که باشه بهتره تنهاش بذاری... اگه بخواد باهات حرف بزنه خودش میگه... اون همه چیز منه حق نداری اذیتش کنی!!!

+ نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط شقایق پ نظرات ()






مسکن ها